جعبه کبریت رو از جیبش در میاره و با دست دیگه اش پیچ گاز رو باز میکنه. پنکه سقفی لق میزنه و صداش توی فضا میپیچه. کارگاه پر نور شده اما هنوز خنکه. میشینم روی میز کارگاه و با قیچی ها بازی میکنم تا چای رو دم کنه. از پشت بهش نگاه میکنم. چقدر لاغر شده. دارم فکر میکنم چجوری میتونه با این همه کار سخت هر روز انقدر موهاش رو زیبا ببافه. برمیگرده و لبخند زورکی ای میزنه که مجبور میشم من هم زورکی بخندم. میگه : زردآلو میخوری؟ مهرداد دیشب یکم نوبرونه خریدهمیگم: نه دلم درد میکنه یکم چیزی نمیگه، انگار کلا نمیخواد چیزی بگه. کاش نمیومدم، معذبم. هم اون داره از حرف زدن فرار میکنه هم من. قیچی رو دستم میگیرم بازش میکنم. میگم : یادش بخیر هر وقت قیچی باز و بسته میکردم مامان میگفت نکن دعوا میشه. انگار وقتی قیچی نبود ما دعوامون نمیشد.سرم رو که بالا میارم فنجون ها رو تو سینی چیده، توی یکی از فنجون ها هم یه تیکه نبات انداخته.- خوب کردی اومدی، حوصله نداشتم دیگه کار کنم- واقعا؟ فکر میکردم مزاحمم- دیوونه ای؟- نمیدونمتکیه میده به کابینت و دستش رو میزاره پشتش. انگار میخواد حرف بزنه.میگم: امروز یاد منیژه کردم، چطوره اون؟ بچه اش الان باید دیگه بزرگ شده باشه- آره اونم امروز میگفت پرهام هی اسباب بازی هاش رو پرت میکنه اعصابش خورده- آره بچه ها همشون یه دوره ای اینجوری میکنن، خوبه من بچه ندارم چون فکر کنم من خودمم بچه رو پرت کنم اگر اینکار رو بکنه.لبخند کمرنگی میزنه. بند کفشش باز شده اما نمیبنده. پاهاش رو بازی بازی میده و انگار داره روی زمین دایره های فرضی میکشه. صداش رو صاف میکنه و به زور کلمه ها رو روی زبونش میاره:- میگن بچه ها وقتی هنوز نمیتونن احساساتشون رو به زبون بیارن چیز میز
برچسب:
نویسنده: یگانه ایمانی
تاريخ: پنجشنبه
2 تير
1401 ساعت: 20:36